راستین مهر

تنهاییم حفره ای شده است عمیق و دهشتناک درون قلبم هر از گاهی که هوای این سرزمین منقلب می شود خیالت مرا به قعر آن می اندازد و ساعتها در آن دست و پا می زنم هیچ کس فریاد دلتنگیم را نمی شنود. من می مانم و حجم تنهایی و دیگر هیچ 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط rastinmehr نظرات () |

قریب به بیست و هفت سال و اندی است که در این گذرگاه عمر روز را به شب و شب را به روز می رسانم اما خوب که نظر می کنم سر جمع روزهایی که زندگی کردم به قولی خوش بودم و لحظه ها را با تمام وجود در آغوش کشیدم و با دنیا و هرچه در آن است عشق را تجربه کردم به یک هفته نمی رسد. انرژی که از درک و حظ این روزها دریافت کردم مرا در تحمل و گذران باقی عمر یاری می دهد. اگر می دانستم که امروز یکی از همان روزهاست صبحم را زودتر آغاز می کردم شاید برای تماشای طلوع دوباره همچنین صبحی باید سالها انتظار بکشم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۱ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط rastinmehr نظرات () |

شاید تنها چیزی که این تابستون سگی و دور از تو را برایم قابل تحمل می کند همین عینک دودی مگسی است که  به زیر شیشه های ابریش هر چقدر دلِ تنگم بخواهد برای غربت دست های کویریت اشک می ریزم و کسی نیست که با نگاه های سنگین تعقیبم کند، حتی از زیر این قاب شیشه ای می توانم مدت ها به نقطه ای خیره شوم که تو را به یاد من می آورد. اما چه کنم با روزهای بارانی پاییز بدون عینک دودی!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۸ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط rastinmehr نظرات () |

هیچکس جای تو را نمی گیرد.....

همانند شبی که هرچه ستاره در آن بدرخشد، جای خورشید را نمی گیرد

همچون کودک یتیمی که هیچ نوازشی او را جز مهر مادر سیراب نمی کند

حکایت رودخانه ای که جز از اشک آسمان لبریز نگردد

تو نیستی و من مثل همیشه  خودم را به بیراهه می زنم، هرچند که می دانم  برای دلتنگی هایم راهی جز تو ندارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط rastinmehr نظرات () |

غریب آمده بودم

توام  آشنا کردی

و از مسیر مقدر مرا جدا کردی

عجب مسافت دوری، چه راه پر خطری

مرا کجا به کفر رساندی، کجا خدا کردی

که ز قید عادت کهنه مرا رها کردی

بدل به تو شده ام تو ولی رها ماندی

و من برای همیشه به تو مبتلا شده ام

هزار و یک شبه قصه گذشت و هنوز بی خبرم

که کی؟ چگونه؟ کجا؟ مرا با خود آشنا کردی

با الهام از شعر غریبه بهروز یاسمی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٦ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط rastinmehr نظرات () |

نمی شه تو تاکسی بشینم و ماجرای عجیب و غریبی رخ نده. آخه من نمی دونم چی بگم، آقا با یه تیپ موقر و متین ( که تو ببینی میگی امام زادس )نشسته تو تاکسی کنار من همینجوری با اون موبایل لمسیش که صفحه اش عین ال سی دی میمونه عکسای پورنو می بینه. من که میگم نصف بیشتر مردم این شهر که نصف بیشترشون هم مرد ( که چه عرض کنم نامرد) هستن، مریضی جنسی دارن. واقعا توف تو روتون با این مملکت داریتون..

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٦ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط rastinmehr نظرات () |

امسال تقویم هم نخریدم

تو که نباشی

روزهای با تو بودن که نباشد

هیچ روزی برایم ارزش خاطره شدن ندارد

امسال را می خواهم از یاد ببرم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط rastinmehr نظرات () |

من که می گویم تورا خواب دیده ام

اما...

رمال، تو را در فنجان فال قهوه ام دیده بود

چه کند ذهن شدم، من تو را کجا دیدم؟

آن مردی که از خیابان رد شد،چقدر شبیه تو بود!

چه بوی خوشی آمد، تو اینجا بودی؟

انگار صدای تو آمد که شعر می خواندی!

هنوز هم که سرفه می کنی، جانم!

امشب برای زخم هایت اشک نذر کردم

راستی نگفتی من تو را کجا دیدم!

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٦ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط rastinmehr نظرات () |


Design By : Night Skin