راستین مهر

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

گل از تو گلگون تر

امید، از تو شیرین تر

نمی شود پایز

فضای نمناک جنگلی اشبرگ های خسته ی زردش

غمگین تر از نگاه تو باشد.

نمی شود، میدانم، نمی شود آوازی

که مردی روستایی و عاشق

با صدای صاف

در اعماق دره می خواند

در شمال شمال

رنگین تر از صدای تو باشد. 

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

و صدای عابر پیری که آب می خواهد

به عمق یک سلام تو باشد.

شب هنگام

که خسته ییم از کار

که خسته ییم از روز

که خسته ییم از تکرار

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

 نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

  درآن زمان که روح دردمند ولگردم

بستری می جوید

بالینی می خواهد

تا شاید دمی بیاساید

نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

و این روح دردمند ولگرد

باز هم کوله را زمین نگذارد

و سر را بر زانوی مهربانی تو.

 نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد

نمی شود که تو باشی، گلدان یاس هم باشد

نمی شود که تو باشی، بلور هم باشد

نمی شود که شب هنگام

عِطر نگاه تو باشد

محبوبه های شب هم باشند.

نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم

نمی شود که تو باشی

درست همینطور که هستی

و من، هزار بار خوبتر از این باشم

و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم

نمی شود، میدانم

نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد

"نادر ابراهیمی"

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط rastinmehr نظرات () |

 

درست ِ که در اغلب موارد آنچه به دل آرزو می کنیم و به اندیشه می پرورانیم و نیز به جد در دستیابی به آن می کوشیم محقق نمی شود، اما قطع به یقین هرز نمی رود و تنها برای چند صباحی همچون آتش زیر خاکستر خاموشی می گیرد، تا اینکه در زمانی دیگر و در جایی به غایت باورنکردنی دوباره در جان ما شعله ور شود و رنگ و بوی حقیقت یابد، این است که باید به خواستن خود ایمان داشت وبه توانستن او شک نکرد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط rastinmehr نظرات () |

 چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی ؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود.

تو از هزاره های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای تست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای تست
چه تازیانه ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند .

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بسفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه ی شکسته ایست
که سرو هم درو شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته می نمایدت .

زمان بی کرانه را
تو با شمار عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست .
زنده باش

 

"هوشنگ ابتهاج"

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط rastinmehr نظرات () |



دان هرالد (Don Herald)  کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه کوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف کرد.
  بخوانید:
البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد .
اگر عمر دوباره داشتم مى  کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى  گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى  شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى  گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى  رفتم. از کوههاى بیشترى بالا مى  رفتم و در رودخانه  هاى بیشترى شنا مى  کردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج کمتر . مشکلات واقعى بیشترى مى  داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده  ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته  ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى  داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى  روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک  تر سفر مى کردم .
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى  رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى  دادم . از مدرسه بیشتر جیم مى  شدم. گلوله هاى کاغذى بیشترى به معلم  هایم پرتاب مى  کردم . سگ  هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى  رفتم و مى  خوابیدم. بیشتر عاشق مى  شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى  رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى شدم. به سیرک بیشتر مى  رفتم .
در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى  کنند، من بر پا مى  شدم و به ستایش سهل و آسان  تر گرفتن اوضاع مى  پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى گوید:


"شادی از خرد عاقل تر است"

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٤ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط rastinmehr نظرات () |

من گم شدم و سالهاست که تکرار می شوم 

گشتم، این بار بیست وهفتم است که پیدا نمی شوم

ناامید نیستم از این پیگرد بی ثمر

شاید همین است دلیلِ زنده بودنم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط rastinmehr نظرات () |


Design By : Night Skin