راستین مهر

بار بسته ای رفیق، داری می روی...

من از تو عبور کردم یا تو از من گذشتی، هر چه بود از هم در هم بجاماندیم. باور ندارم حادثه هایی را که باهم از سرگذرانده ایم، نگاه کن هنوز شانه هایت از اشک هام خیس است. هیس! گوش کن صدای خنده هایم را می شنوی. تو با من آمده بودی بدرقه آنان که رفتند و همپایم شدی در استقبال آنان که از راه رسیدند. چه خوب است! تقویمم را که ورق می زنم شادی بیش از غم، عشق افزون بر نفرت است هرچند که این دور و بر هنوز آتش قهرو کینه حاکمان فروکش نکرده است. تو می روی، ولی من گه گداری به تو لای این تقویم سر می زنم و عطر بودنت رانفس می کشم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط rastinmehr نظرات () |

 

قلم که در دست داری تمام جهان مال تو میشود و هر چیزی تعبیرش را از تو میگیرد.ابر و باد و مه و خورشید و فلک بیکار میشوند و رخت از پوست شب جدا میگردد.چه عاشقانه و چه آزادانه سخن میگفتی و میگویی.

 

اما امروز و همین لحظه پشت دیوار شکنجه گاه(اوین)در کدامین سلول به جرم بی گناهی و آزاده خواهی شب کور را روز میکنی؟ به راستی کدامین واژه ات ترس را در دل بی خردان حیوان صفت کاشته است که این چنین با به اسارت بردنت تمام نشخواری خویش را در امان می یابند؟

دوباره به خانه ات ریختند و برای چندمین بار تفتیش کردند و بی خبر با خود بردند. بارها در بند بوده ای وهستی و خواهی بود، تا جان و خون در تنت جاری است نفست عطر تمام باغ های نارنج را دارد که نشان از آزادی و صداقت است.یکنفره رعب را به حاکمان دادی و رهایت را پر ثمر ساختی. بگذار با این خیال خام که زبانت را میشود بست و فکرت را میتوان کشت به حماقت خود ادامه دهند و مایهء مضحکه تو شوند.

به روشنی روز میدانم که این همه حمله به سمتت بی ثمر خواهد بودو تمام آن شب های اوین را با شعر ها و شوخ طبعی هایت گل فشان میکنی و قصد پلید زندان بان ها را در هم میشکنی.

بزرگ مرد پایدار،راه روشن و ذهن بیدار را نمیتوانند کور کنند حتی اگر هم اعتراف کنی که خاتمی منافق است و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است. وباز اعتراف کنی تا کمی امان دهند،به دوستان گشنه ات فقط یه لقمه نان دهند،باز چیزی از ارزشت کم نخواهد شد.اگر اعتراف کنی به انقلاب مخملی، به کودتای موسوی علیه بیت رهبری،هم چنان جسارتت برای رسیدن به صداقت و مقاومت پیشینه راه است.

چنان از حضورت میترسند که هر چند گاه ارتباطت را قطع میکنند تا مبادا ذهنی را با رفتار وقیحانه و نیت غصبانه شان روشن کنی و دست پر از خیانت و چپاولشان را برای کسان بیشتر رو کنی.

..درود میفرستم به پایداریت و جسارتت که حتی وقت گرفتنت هم ماموران گشنه را با شوخ طبیعت مضحکه میکنی و بی باکیت را به رخشان میکشی

…سام عزیز،چه در بند و چه آزاد،آزاده ای

…با امید رسیدن به روشنایی

علی واحدی

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط rastinmehr نظرات () |

امروز عصر با بچه ها رفته بودیم خرید، من می خواستم مانتو بخرم، خیلی گشتیم، بنظرم اکثر مانتو ها زشت و بدترکیب می اومدند، تک و توک هم که بنظر زیبا بودند جنس نداشتند یا برعکس، البته که قیمت بالا، تو همشون ثابت بود. یه دفعه چیزی به ذهنم رسید که به بچه ها گفتم و اون ها زدن زیر خنده ولی من حرفم جدی بود، گفتم دقت کردین که این روزها حکایت آدما هم مثل این لباس ها شده، تو کسی رو پیدا نمی کنی که بگی اوه... "این همونه که من می خواستم"، این حرف رو زدم چند دقیقه بعد یکهو جلوی ویترین یه مغازه ایستادم و با دست اشاره کردم ، این همونه که من می خواستم، پوشیدم خدا رو شکر همه چیزش خوب بود حتی قیمتش. نمی دونم در مورد آدما هم اشتباه می کنم؟ 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط rastinmehr نظرات () |


Design By : Night Skin